قدیمی شد

صفاوصلح ویکرنگی دراین عالم قدیمی شد
نشد درهمه ی عالم به ملک جم قدیمی شد 
نهال دوستی برکن که درقرن اتم امروز
توقع ازرفیق ومونس وهمدم قدیمی شد
میاور برزبان نام وفا از خیر آن بگذر
وفا تنها نه اینجابلکه در عالم قدیمی شد
به گرد شهر می گردی که تا آدم کنی پیدا
به جان حضرت آدم که آدم هم قدیمی شد 
بکن تا میتوانی برضعیفان ظلم وجور اکنون
که رسم دستگیری از ضعیفان هم قدیمی شد
به جای گریه در مرگ عزیزان خیز وشادی کن
که رسم مجلس ماتم دراین عالم قدیمی شد
بخند ای دوست تاباقیست فرصت زانکه
میترسم پس ازچندی ببینی خنده هم کم کم قدیمی شد

مادر

آن کس که ناز مرا میکشید مادر بود            کسی که حرف مرا میشنید مادر بود

کسی که گنج به دستم سپرده بود پدر          کسی که رنج به پایم کشیده بودمادربود

کسی که شیره ی جان میمکید من بودم         کسی که روح به تن میدمید مادر بود

کسی که دردل شب ازصدای گریه ی من        سرا سیمه از جا می جهید مادر بود

کسی که اگرخاری پیش پای من می دید        چوغنچه جامه به تن میدرید مادر بود

کسی که اگر دور می شدم زدامنش           برهنه پا ز پیم می دوید مادر بود       

زدست دشمن هستی دراین سیه بازار             کسی که جان مرا میخرید مادربود

به روزگار جوانی کسی که قامت او            به زیربار محبّت خمید مادر بود      

کسی که در غم واندوه و پریشانی               به دردهای دلم می رسید مادر بود  

گهی خشونت وتندی گهی عطوفت ومهر           نشان و مظهر بیم وامید مادر بود

غرض ، کسی که زدنیا وآرزوهایش               برای خاطر من دل برید مادر بود

یکی شکسته قفس ماند وخسته مرغی زار         که از ثری به ثریا پرید مادر بود

مرا ستاره ی صبحی که هر چه کوشیدم           شد آخر از نظرم ناپدید مادر بود

چو درگذ شت نگارنده با تأسف گفت            که آن به راه محبّت شهید مادر بود

تاج از فرق فلک برداشتن                     تا ابد این تاج برسر داشتن     

در بهشت آرزو ره  یافتن                    هر نفس شهدی به ساغر داشتن 

جاودان در اوج قدرت زیستن                ملک عالم را مسخر داشتن      

حشمت و جاه سلیمان یافتن                شوکت وفرّ سکندر داشتن          

روز در انواع نعمتها و ناز               شب بتی چون ماه در بر داشتن    

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است          لذّت یک لحظه مادر داشتن    

                  شعر از فریدون مشیری

همه را برق میگرفت من را چراغ موشی

اولین تابستان دوره ی کاری ام را تجربه میکردم که مهمترین اتفاق زندگی ام رخ داد.(متاهل شدم)آخرین ماه تابستان بود که برای انتخاب محل خدمتم باید در سازماندهی شرکت میکردم . چون شناخت زیادی از منطقه نداشتم وقتی دیدم محل قبلی خدمتم جای خالی دارد همانجا را برگزیدم . با آغاز سال تحصیلی کارم را در پایه های دوم وچهارم شروع کردم . مدتی گذشت ، یک روز همسرم وسایلی را که برای تعمیر در و پنجره های مدرسه نیاز داشتیم خریداری کرده وبا خود آورده بود . به هنگام بازگشت من نیز با او راهی شدم.(تا آن لحظه هیچیک از بچه های مدرسه از ازدواج من خبر نداشتند)از فردای آن روز متوجه تغییر رفتار ناصر یکی از پسران کلاس پنجم شدم که سال قبل شاگرد خودم بود وقتی علت را جویا شدم دیدم " ای دل غافل ، من اینجا خاطرخواه داشتم و خودم بیخبرم ". جدی نگرفتم . تا اینکه یک روز وقتی همسرم از شرکت برمیگشت سر راه به دنبالم آمده بود تا با هم به خانه برویم . در همین موقع متوجه رفتارهای مشکوکی در بین بجه ها شدم . پیگیری کرده ودیدم نه بابا قضیه خیلی هم جدی است . ناصر چوبی برداشته وتصمیم دارد از همسرم به خوبی پذیرایی کند . سریع خودم را به او رسانده و چوب را از دستش گرفتم وبا همان خودش را میهمان کردم ، او هم با عصبانیت از مدرسه فرار کرد . پیغام فرستادم اگر از فردا مثل بچه ی آدم به مدرسه آمدی که هیچ ، اگر نه دیگر حق آمدن به مدرسه را نداری .خلاصه خدا را شکر این ماجرا ختم به خیر گردیده و او هم در کلاس حاضر شد .

تا ابد مدیون اویم

هنگامی که در مقطع راهنمایی تحصیل میکردم از همه درسها خوشم میآمد و اکثر اوقات هم برای کنفرانس در دروس تاریخ،جغرافی،علوم،فارسی و زیست شناسی داوطلب بودم با زبان و عربی هم مشکلی نداشتم اما از ریاضی متنفر بودم و علت آن هم نحوه برخورد وتدریس معلمم بود. حتما میدانید که در مقطع راهنمایی عمده بحث ریاضی آموزش چهار عمل اصلی بصورت اعشاری بود . هنگامیکه جمع وتفریق اعشاری تدریس شد ( چون قبل از اوج درگیریها و تعطیلات دوران انقلاب بود )من خوب می فهمیدم اما بعد از تعطیلاتی که منجر به پیروزی انقلاب گردید وقتی به مدرسه رفتم با اتفاقاتی که برایم پیش آمده بود ضرب و تقسیم اعشاری را متوجه نمیشدم و اشکال اصلی من هم در این بود که نمی فهمیدم چه زمانی ( ممیز )قرار میگیرد و چرا؟چندین بار پرسیدم ولی متاسفانه معلمم هم بخوبی متوجه اشکال من نشد و فقط گفت از روی این تمرین ده بار بنویس تا یاد بگیری .ده بار که چه عرض کنم دهها بار نوشتم ولی یاد نگرفتم فقط آن را حفظ کردم .حسابی باورم شد که درک ریاضی برایم نا ممکن است .خلاصه با هر بد بختی بود مقطع راهنمایی با تبصره از ریاضی به اتمام رسید. وقتی وارد دبیرستان شدم دیدم ای دل غافل باز هم ریاضی ( 12 اتحاد، سینوس، تانژانت و ...) ؟!!!! غم عالم به دلم نشست . اما واقعا خدا خیرش دهد آقای ظاهری دبیر ریاضی ما مردی بسیار موقر،فهیم،مودب ومسلط بود که همان یکی دو جلسه ی اول متوجه وحشت و اضطراب من شده بود ، وقتی زنگ تفریح به صدا درآمد به من گفت : بمان باتو کاردارم . از شدت ترس تمام وجودم میلرزید . او با آرامش پرسید چرا پای تخته نمیآیی؟چه مشکلی داری بگو . من هم صادقانه گفتم ، من خنگم وریاضی را نمی فهمم . ایشان با ناراحتی که در چهره اش پدید آمد گفت: چه کسی این را گفته ، اگر میخواهی زنگهای تفریح بمان برایت بیشتر توضیح دهم . شاید باور نکنید فقط 3 زنگ تفریح چنان شیرین وشیوا ریاضی دوره راهنمایی و مقدمه ریاضی دبیرستان را برایم توضیح داد که به این درس علاقمند شده ونمره ام به 19 رسید.همین امید و دلگرمی باعث شد تا به معلمی روی آورده و ایشان را الگوی خود قرار دهم .

تنبیه در قاب تبریک

یادش بخیر وقتی من کلاس چهارم بودم عمه ام معلمم بود ، خدا به هیچکس نشان ندهد. مدرسه ما جزء بهترین مدرسه های شهر بود با همکلاسیهایم حدود 36 نفر میشدیم دختر رییس شهربانی ودو،سه نفر از اقوام خانم مدیر و کله گنده های شهر هم در کلاس ما بودند. این چند نفر که هر از گاهی دسته گل ویا هدیه ای هم برای خانم معلم می آوردند سوگلی های کلاس بودند وهمیشه هم با گریه کارشان را پیش میبردند.بدون در نظر گرفتن قد و قواره شان بهترین جای کلاس{نیمکت اول کنار دیوار وچسبیده به میز معلم }ارثیه پدرشان بود ، چون آنان راننده و خدمتکار داشتند وقتی به مدرسه می آمدند که : سر صف نایستند و یکراست به کلاس بروند. اگر هم وسیله ای را نمی آوردند تنبیه نمیشدند بلکه به آنان گفته میشد عزیزم سعی کن دیگه یادت نره حالا هم اشکالی نداره یک ورق از دوستت بگیر وبنویس یا اگرنه، برو دفتر وزنگ بزن برات بیارند. اما من که برادرزاده خانم معلم بودم و او بهتر از هر کس دیگر شرایط زندگی ما را میدانست . میدانست که خانه مان بیرون از شهر و بسیار دور است واکثر اوقات هم سرویس خراب است و دیر می آید . ولی هر بار که دیر میکردم دعوایم کرده وبیرون کلاس نگه میداشت تا یکی بیاید وضمانت کند . هنگام درس پرسیدن هم نوبت به من که میرسید ارفاق در کار نبود (البته منم مغرور بودم واز او خواهش نمیکردم که دوباره بپرسد) ولی این سوگلی ها وقتی بلد نبودند آنقدر گریه میکردند تا سؤالهای راحت تر را بپرسد ونمره شان را بگیرند . خلاصه به نوروز نزدیک میشدیم . بچه ها کم کم کارت تبریکهایشان را آورده وتقدیم معلم میکردند ، پدرمن هم که بسیار با سلیقه بود ، از دو هفته به عید مانده متنی را تهیه کرده و میداد با آب زرکوب(آب طلا)چاپ کنند تا بعنوان کارت تبریک به معلمهایمان بدهیم اما هنوز آماده نشده بود.بشنوید از من !!!!  مادر با سلیقه وبسیار هنرمندی داشتم که واقعا همه چیز تمام بود{گلدوزی، گلسازی،بافتنی،خیاطی و...}آن زمان با پارچه گلسازی میکردند و مادرم چون خودش وارد بود ،گلهای سالهای قبل را که رنگ و رو رفته بودند دور انداخت تا کارهای جدید را جایگزین کند . من هم به دور از چشم مادر وبا زرنگی تمام آن گلها را برداشته داخل زرورق رنگی پیچیده و با خود به مدرسه بردم . به محض ورود به کلاس در حضور همه بچه ها گلها را به عمه ام داده وتبریک گفتم . او گلها را گرفت و گفت: از مادرت اجازه گرفتی و اینها را آوردی؟ من هم با خونسردی تمام گفتم : اجازه نمیخواهد ، مامان برای خودمان گلهای جدید ساخته و اینها را دور انداخته بود ، من هم آوردم برای شما .!!!!!!!!!!! بعد از تعطیلی مدرسه این خانم معلم مهربان خیلی سریع خودش را به مغازه پدرم رسانده ، جریان را با آب وتاب باز گفته و خشم او را برانگیخته بود . جایتان خالی ! آن روز کتک مفصلی خوردم ولی شاید باور نکنید که بسیار شیرین بود ، چون با این کار عقده ام را خالی کرده بودم . از آن زمان تا کنون هر سال نزدیک عید این خاطره یادم می آید و کلی میخندم و هنوز هم از این کارم پشیمان نیستم .

تراوشات ذهن در نیمه شب

توضیحی مختصر پیرامون این تراوشات : من 31 سال پیش پدرم را که 42 سال بیشتر نداشت از دست دادم خانواده پدری ام زیاد گرم و صمیمی نبودند ولی تا بخواهید دایی بسیار مهربان ، گرم وصمیمی داشتم . طبیعی است که بعد از پدر دل به مادر و خانواده ی مادری بستم اما از آنجا که تقدیر اینچنین بود 7 سال بعد از پدر دایی و بدنبال آن مادر ومادر بزرگ وخاله نیز به دیار باقی شتافتند .از این جمع فقط یک خاله برایم مانده که او هم نزدیک به دو ماه است با سرطان دست و پنجه نرم میکند .ازاین بابت بسیار دلم گرفته وذهنم درگیر است . برای شفای او وهمه بیماران دعا کنید .

خداوندا چرا غصه چرا غم                               چرا بر قلب من اینقدر ماتم

تو بابم را گرفتی در جوانی                              نصیبم رنج وغم نامهربانی 

چودل برمام وخاله دایی بستم                         بیکباره همه رفتند زدستم

چه سان پروردگار حی و داور                           نمایم این همه محنت رو باور

مگر بردرگهت جایی نداریم ؟                            که باید اینچنین ره را سپاریم

بوقت همدلی وهمرهی وتکیه گاهی                 نباید باشدم بر در نگاهی؟

کسانی را چو عمر نوح دادی                            زبهرم غصه ها چون کوه دادی

تمنا دارم ای رب ودودم                                   اگر غافل ز درگاه تو بودم

به لطف و مهر خود بر ما ببخشای                      در رحم وشفا بر خاله بگشای

تو ستاری تو غفاری تو خوبی                            زبهر خاطیان سترالعیوبی

منم آن بنده ی خاطی و عاصی                        ولیکن عذر خواهم از معاصی


                                                                                          از دل سروده هایم

یک بایک برابرنیست

معلم پای تخته داد میزد صورتش ازخشم گلگون بود و دستانش بزیر پوششی ازگرد پنهان بود ولی آخر کلاسیها لواشک بین هم تقسیم میکردند یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد . دلم میسوخت بحال او که بیخود های وهوی میکرد وبا آن شور تصویرهای جبری را نشان میداد . با خطی روشن به روی تخته ای تاریک که از ظلمت چو قلب زندانیان تاریک وغمگین بود ، تصاویری کشید و بانگ بر آورد که یک با یک برابر است . ناگه از میان جمع شاگردان یکی برخاست . همیشه یکنفر باید بپا خیزد ، به آرامی سخن سرداد ، این تصاویر اشتباه فاحش و محض است . نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره با بهت،معلم برجای ماند و او میگفت: یک اگر واحد یک فرد انسان بود باز هم یک بایک برابر بود ؟ معلم خشمگینانه فریاد زد آری. و او با پوزخندی گفت: آری نه . یک اگر با یک برابر بود ، آنکه سیم و زری داشت بالا بود ؟ یا آنکه دستش خالی تر است پست تر بود ؟ حال میپرسم که یک با یک برابر بود ؟ نان مفت خواران از کجا آماده می گردید ، یا چه کس زندانیان را در قفس میکرد ؟ یک اگر با یک برابر بود چه کس دیوار چین را بنا میکرد ، یا چه کس این رادمردان را فنا میکرد ؟ یک اگر با ....... معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های خود بنویسید که یک با یک برابر نیست .

ماجرای آن پدرسوخته

روزهای نوجوانی وجوانی دخترم که {سرشار از شوروهیجان وتحرک بود}باشرکت در تشکلهای غیردولتی،کلاسهای خبرنگاری،تهیه گزارش ازمناطق زلزله زده،گروههای تحقیق وپژوهش و ... سپری میشد ومن هم نه به صورت کاملا آشکاربلکه سایه به سایه در کنارش بودم،تمام بچه هایی راکه با هم تعامل داشتند میشناختم.آدرسها وشماره تلفنهایشان را داشتم،تاحدودی هم از شرایط وموقعیت خانواده هایشان باخبربودم،اما بروز نمیدادم.سیاستم این بود که یک قدم از او جلوتر باشم.بعنوان مثال:در یکروز سرد زمستانی بچه های من به همراه گروه خبرنگاری عازم کوهنوردی شدند وقرار بود تا ظهر برگردنداما بدلیل نامناسب بودن شرایط آب وهوایی دیرکردند،نزدیک عصر دیگر تاب وتوان ازکف داده وبا همراه یکی از بچه های گروه تماس گرفتم واحوالشان را جویا شدم.بچه هایم ازاین بابت متعجب شده ومیگفتندما حتی خبر نداشتیم که او تلفن همراه دارد،اماشما(خانم مارپل)شماره اوراهم داشتید. درخلال این فعالیتهای دخترم ،من هر از گاهی پیرامون انجام کارهای خانه با او بحث میکردم ومیگفتم اگر فردا روزی خانه هر پدر سوخته ای رفتی بلد باشی و او باشیطنت از زیر کار در میرفت و میگفت من پدرسوخته نمیخواهم. بالاخره در زمستان سال 85 بدنبال انجام پروژه دانشجویی ترم چهارمش پای حامد یکی از همکلاسیها وهمگروهش نیز به خانه ما باز شد.{البته او جوانی بسیار سربزیر ،باوقار،چشم پاک،مبادی آداب وبی غل وغش است.}این گروه دونفره به همراه پسرم چندین بار برای تحقیق پیرامون فرهنگ وآداب وسنن طوایف مختلف به روستایی بنام وشته ازتوابع الموت رفت وآمدکردند .من از دومین باری که حامد را دیدم متوجه برق خاصی در چشمانش شدم وبه دخترم خیلی صریح گفتم:اگر به ازدواج وبه حامد فکر نمیکنی به گونه ای رفتار کن که به این خانه دل نبندد.(آخه او هروقت حرف از خواستگارمیشدبه شدت برافروخته شده ومخالفت میکرد تاجایی که فکرمیکردم برای همیشه پیش من میماند)طبق معمول اوباز جبهه گرفته وخیلی قاطع گفت:هرگز چنین تصوری هم ندارم در ضمن حامد هم بچه مثبت تر از اینهاست که اینگونه بیندیشد.خلاصه این پروژه پس از چند ماه به پایان رسید.پسرم هم به خدمت رفت .اما ...در یکی از روزهای آخر اردیبهشت ماه 86 دخترم گفت مامان میخواهم باتو حرف بزنم .گفتم:میشنوم ،اینگونه آغاز کرد که:مامان اگر آن پدرسوخته که میگفتی حامد باشد چی؟؟؟!!!!!!!! اینهم از ماجرای آن پدرسوخته . اما یک سؤال!!!!حامد جان تو که همیشه سربزیر بودی چگونه دخترم را ربودی؟؟پاسخ حامد:سربزیر بودم ولی چشمانم بالا را میدید.

مقابله باتبعیض

من دردوران کودکی ونوجوانی ام بدلایل عدیده:بافت فرهنگی غالب جامعه ،شرایط خاص زمانی ،موقعیت خانوادگی و... ازنظرتربیتی باتبعیضهای فراوانی مواجه بودم وخیلی چیزها مثل (لباس پوشیدن ،بازی کردن ،پول توجیبی ،آزادی عمل درنحوه انجام کارها و...)برایم عقده شده بود و به فکر راهی برای اثبات خود وتواناییهایم بودم که آنهم فقط به ازدواج ختم میشد.تا اینکه در سن 19 سالگی بدون هیچ شناختی با مردی که به شیوه کاملا سنتی سر راهم قرار گرفت و مورد قبول خانواده نیز واقع شد ازدواج کردم . (گذشته از مشکلات واختلافاتی که حین اجرای مراسم مختلف ازدواج پیش آمد )خداراشکر اوهم مرد سختگیرو شکاکی نبودواگر من دراین جایی که الان هستم قرار گرفتم شاید بخاطر همین سادگی وخوش قلبی اوست که توانستم به خودم ودیگران ثابت کنم خواستن توانستن است . راستش را بخواهید از بجه دار شدن (مخصوصادختردارشدن )میترسیدم چون فکر میکردم هرگز نمیشود این عرف غالب جامعه را تغییر داد. اما از آنجاکه خدای مهربان مرا در بوته آزمایش قرار داده بود،بلافاصله بعد از ازدواج فرزند دختری به ما عطا نمود ودو سال بعد هم فرزند پسری به جمعمان اضافه شد. از این لحظه به بعد تمام همتم را بکار بستم تادرهیچ زمینه ای بین فرزندانم تبعیض نباشد .طبق ضرب المثل ظلم بالسویه برابر عدل است رفتار کردم ،یعنی برای هردو یک جور اسباب بازی و وسیله سرگرمی فراهم کردم ،با هردو یکجور رفتار کرده وبه هردو مسؤلیّت دادم، اگرتنبیه بود هردو ،اگرهم تشویق بود هردو،درانتخاب لباس هم سختگیر نبودم وخوشبختانه آنها هم هرگز خارج از عرف وشأن خانواده رفتار نکردند.درانتخاب دوست هم تا پایان مقطع ابتدایی بسیار سختگیر بودم ولی از راهنمایی به بعد با آنها همراه شدم . با نظارت خودم اجازه آمد وشد داشتند وهمه دوستانشان را هم کاملا میشناختم . هرگز آنها را با کسی مقایسه نکردم .خلاصه زندگی به همین منوال گذشت تا جایی که فرزندانم به عرصه رسیدند (دانشگاه رفته ،خدمت سربازی رفته ،تشکیل خانواده دادند).ناگفته نماند که فرزندانم از هر نظر {ادب،اخلاق،سلامت،صداقت،صفا،صمیمیت،همت،غیرت و خلوص}در بین دوستان وآشنایان و فامیل زبانزدهستند.خدا را شکر هردو هم بسیار ساده وبدور از تجملات وتشریفات وکاملا صادقانه ازدواج کرده وروی پای خود ایستاده اند .از این بابت خدای بزرگ راشاکرم وخود را لایق اینهمه لطف ومحبت نمیدانم .

بیان خاطره

من (منیر)45ساله وبازنشسته ی آموزش و پرورش هستم.تعجب نکنید،بله بازنشسته .چون از 18سالگی واردبازار کار شدم وپس از 21 سال خدمت در مناطق محروم به اصرار خودم 6 سال پیش بازنشسته شدم تا قبل از اینکه اجل به سراغم بیاید کمی هم به کار دل بپردازم.حال میخواهم خاطره ای از اولین سال خدمتم برایتان بگویم .درسال 1362 در روستایی بنام نصرت آبادبایه ازتوابع بویین زهرامشغول به کار شدم ،چون هم آموزشیار نهضت سوادآموزی بودم وهم حق التدریس چندپایه در مدرسه ی دو وقته، بناچاردر روستا بیتوته کردم. ما 3 همکار بودیم که2 نفر دیگر متاهل بوده ورفت وآمد میکردند. من درخانه ای بیرون ازروستاونزدیک به مدرسه اتاق گرفتم.صاحبخانه زن ومرد جوانی بودند با 5 بچه قدونیم قد.ازقضا صغری خانم زن صاحبخانه هم درکلاس نهضت شاگردخودم بود.یکروز وقتی که صغری خانم نزدیک ظهر برای خانمها به اصطلاح خودشان پای (تعارف) آورده بود من دردفترحضورنداشتم.  دو همکار دیگربا اوصحبت کرده وازاخلاق ورفتار من پرسیده بودند،صغری خانم هم گفته بودکه اوبسیارخوب وفقیر است.البته ناگفته نماندکه کلمه فقیردر گویش آنهایعنی مظلوم ودرگویش ما به معنی بی چیزوبی بضاعت .همکاران چون سالهای قبل نیز آنجا بوده وباگویش مردم آن دیار آشنایی داشتندبه قصد شوخی وبازی باکلمات روزی به من گفتندتو چه کرده ای که صاحبخانه ات میگوید خیلی فقیری،من هم که از عالم دنیا بیخبربودم خیلی ناراحت شده وبی آنکه حرفی بزنم به کلاس رفتم واز آن پس به مدت یک هفته با صغری خانم قهر کردم که چرا چنین گفته .تا اینکه محمد آقا (شوهر صغری خانم )از او خواسته بود پیگیر شده وببیند چه مشکلی برای من پیش آمده که اینجور بهم ریخته ام .یک روز زنگ تفریح وقتی به دفتر آمدم صغری خانم رادرکنار دوهمکاردیگردیدم .او آمده بودتاعلت ناراحتی مرا بپرسدولی آنان چون فکر نمیکردندمن متوجه شوخی آنها نشده ام اظهار بی اطلاعی کرده بودند. پس هرسه تایی مرا سوال پیچ کردندکه چی شده ؟وقتی قضیه را بازگو کردم تازه همه متوجه شدیم که این سوء تفاهم در اثر بازی باکلمات پیش آمده ، از همدیگر عذر خواهی کرده وتا مدتها به این ماجرا خندیدیم .

غوره نشده مویزشدم

برخلاف بعضی ها که کودک درونشان هنوز زنده است من ازدوران کودکی ام نه خودم زنده بودم ونه کودک درونم . چرا ؟چون از وقتی که یادم میاد بین بچه ها مرزبندی بود .تو دختری واو پسراست معنی نداردکه با هم حرف بزنید یا بازی کنید.چون دختر هستی نباید صدایت را بلند کنی ،نباید بلند بخندی ،نباید بدوی،بپری ،بچرخی و...  در لباس پوشیدن هم محکوم بودی به اینکه کاملا پوشیده باشی ، موهایت را همیشه از پشت گردنت ببندی نه بالاتر ، جلوی آیینه نروی و ... حتی اگر به سن تکلیف نرسیده ای. خوب به یاد دارم خاطره اولین روزی را که با محاسبات تقویمی به سن تکلیف رسیده بودم .یک توضیح کوتاه ( من یک دایی بسیار مهربان و دوست داشتنی داشتم که به دلایل شغلی در شهر دیگری زندگی میکردوسالی دو یا سه بار به همراه خانواده اش چند روزی به شهر ما می آمد،به همین دلیل طی این چند روز خاله بازیها گل میکرد و هر کسی یک روز میهمانی میداد ) یکی از این روزها هم نوبت ما بود همه بچه ها با هم بازی میکردند ومن آن روز اجبار به پوشیدن چادرنداشتم وروحم ازاین قضیه(سن تکلیف)هم بیخبر بود.فردای آنروز نوبت میهمانی مادربزرگم بود.وقتی مهیای رفتن شدیم چادری برسرم انداختندوگفتندتوازامروزباچادربیرون میروی.من هم بدم نمی آمد ولی فکرنمیکردم که به یکباره اینچنین دست وپایم راببندد.وقتی به خانه مادربزرگ رسیدیم پس از سلام واحوالپرسی چادرم رابرداشتم ولی موردسرزنش وعتاب وخطاب قرارگرفتم که مگرنمی بینی پسرخاله ات اینجاست.(ای بابا اوکه فقط سه سال ازمن بزرگتراست ومن تادیشب هم ازاوچادرسرنمیکردم اما ...)اگرتادیشب مثلاگاهی هم اسم آنها را صدا میزدم ازامروزحتی دیگرنبایدباآنها روبروشوم چه رسدبه صداکردن وصحبت کردن.من هم چون میخواستم اون دخترخوبه باشم ازهمان کودکی هم خودم وهم کودک درونم راکشتم .