آن کس که ناز مرا میکشید مادر بود کسی که حرف مرا میشنید مادر بود
کسی که گنج به دستم سپرده بود پدر کسی که رنج به پایم کشیده بودمادربود
کسی که شیره ی جان میمکید من بودم کسی که روح به تن میدمید مادر بود
کسی که دردل شب ازصدای گریه ی من سرا سیمه از جا می جهید مادر بود
کسی که اگرخاری پیش پای من می دید چوغنچه جامه به تن میدرید مادر بود
کسی که اگر دور می شدم زدامنش برهنه پا ز پیم می دوید مادر بود
زدست دشمن هستی دراین سیه بازار کسی که جان مرا میخرید مادربود
به روزگار جوانی کسی که قامت او به زیربار محبّت خمید مادر بود
کسی که در غم واندوه و پریشانی به
دردهای دلم می رسید مادر بود
گهی خشونت وتندی گهی عطوفت ومهر نشان و مظهر بیم وامید مادر بود
غرض ، کسی که زدنیا وآرزوهایش برای خاطر من دل برید مادر بود
یکی شکسته قفس ماند وخسته مرغی زار که از ثری به ثریا پرید مادر بود
مرا ستاره ی صبحی که هر چه کوشیدم شد آخر از نظرم ناپدید مادر بود
چو درگذ شت نگارنده با تأسف گفت که آن به راه محبّت شهید مادر بود
تاج از فرق فلک برداشتن تا ابد این تاج برسر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن
جاودان در اوج قدرت زیستن ملک عالم را مسخر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن شوکت وفرّ سکندر داشتن
روز در انواع نعمتها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوشتر است لذّت یک لحظه مادر داشتن
شعر از فریدون مشیری