زاغ و کبک
دید یکی عرصه به دامان کوه عرضه ده مخزن پنهان کوه
نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضه فیروزه فام
تیز رو و تیز دو و تیز گام خوش روش و خوش پرش و خوش خرام
هم حرکاتش متناسب به هم هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو دید آن ره و رفتار را و آن روش و جنبش هموار را
با دلی از درد گرفتار او رفت به شاگردی رفتار او
باز کشید از روش خویش پای در پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدمی میکشید و ز قلم او رقمی میکشید
در پی اش القصه در آن مرغزار رفت بر این قاعده روزی سه چار
عاقبت از خامی خود سوخته رهروی کبک نیاموخته
کرد فراموش ره و رفتار خویش ماند غرامت زده از کار خویشش