کل کل من و نوه ام
دیروز با منزل پسرم تماس گرفتم تا احوالشان را بپرسم و نیز کمی با نوه شیطونم گپ بزنم .پس از شنیدن صدای زنگ تلفن بلافاصله پارسا(نوه ام) گوشیو برداشت و بی مقدمه پرسید:مامان منیر میخوای بیای خونه ما؟منم بیخبر از اینکه اونا قراره برن خونه خاله اش گفتم آره.گفت :اگه میخوای ماشین بگیر بیا خونه خاله و فورا گوشیو گذاشت.(البته اینم بگم که چون دختر کوچولوی خاله اش تازه سینه خیز راه افتاده دیدنش برای پارسا جالبه )مامانش دوباره تماس گرفت تا ببینه من چه کار داشتم .در این میان صدای پارسا هم به گوش میرسید که هی میگفت نه امروز مامان منیر نیاد خونمون .منم برای شوخی به عروسم گفتم گوشیو بده به پارسا تا بهش بگم اونم دیگه خونمون نیاد.
پشت تلفن کلی برنامه ریزی های الکی ردیف کردم و گفتم منم امشب خونه خاله ناهیدم/فردا میخوام برم خونه عمه منیژه بعد خونه عمه روشنک و......خلاصه برای چند روز برنامه چیدم که بگم تو هم خونمون نیا .در کمال خونسردی گفت :این جاها رو که بری بالاخره که میای خونتون منم همون وقت میام.
هیچی دیگه به عمرم ازیک بچه 6 ساله چنین جواب قاطع و قانع کننده ای نگرفته بودم


+ نوشته شده در شنبه نهم تیر ۱۳۹۷ ساعت 13:15 توسط منیر
|