دلم میخواهد بنویسم ولی نمی دانم چرا فکر و ذهنم قفل شده است.این روزها به طرز عجیبی احساس گنگ و مبهمی دارم.احساس تهی شدن،پوچی،کلافگی،تنهایی و غربت،احساس ناشناسی که گیجم کرده و مرا در خلاءای تاریک و بی سر و ته شناور کرده،فکرم در اطراف همه کس و هیچ کس پرواز میکند.دلم میخواهد کاری کنم تا هم خودم از این ورطه رهیده و هم دست همه ی آنهایی که فکرم را مشغول کرده اند بگیرم و به سامان برسانم.اما من که خدا نیستم و از حکمت او هم سر در نمی آورم.قطعا آن یگانه ی بی همتا و مهربان یار و یاور همگان است و به وقتش دستگیر خواهد بود.با وجود اینکه خدا را شکر اوضاع روبراه است و آرام،هیچگونه درگیری هم ندارم ولی حال این روزهایم را نمی فهمم.