از محاسن نقل مکان این است که در حین جابجایی اسباب و
اثاثیه به گذشته سفر کرده و خاطرات تلخ و شیرینش را مرور میکنی.من در این سفر سه دهه به عقب برگشتم .اولین سال اشتغال و
کلاسهای آموزش ضمن خدمت.در بین خاطراتم دکلمه ای است از واحد تئاترامورتربیتی(مرداد
ماه1363 کلاسهای آموزش ضمن خدمت) که بسیار تأمل برانگیز بوده ودوستش میدارم.
دکلمه ی دورنمای عمر
طی شد این عمر تودانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیرمن است این که خود میدانم
که نکردم فکری،که قائل ننمودم روزی ،ساعتی یا آنی
که چه سان میگذرد عمرگران؟
کودکی" رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک وبد و مرگ وحیات
همه گفتند که اکنون تا بچّه است
بگذارید بخندد شادان
که پس ازاین دگرش فرصت خندیدن نیست
،
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این زچه رونتوان خندیدن؟
هیچکس نیز نگفت"
زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
بعداز این چند صباح به
کجابایدرفت؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ" هیچکس نیز نگفت.
"نوجوانی" سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ ازنیک وبدومرگ وحیات
بعداز آن بازنفهمیدم من ،که چه سان عمرگذشت
لیک گفتند همه ، که
جوانست هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمربرد کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد ومست
بعداز این باز اوراعمری هست
یکنفر بانگ برآورد که" او"
ازهم اکنون باید
فکرفردابکند
سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش ،همچنین
فردایش
باهمه این احوال ،من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت
آنهمه قدرت ونیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت
نه تفکر نه تعمّق، نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بیحاصلی ومسخرگی
چه توانی که زکف دادم مفت
من نفهمیدم وکس نیز مراهیچ نگفت
قدرت عهد شباب میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی" هیهات"
آن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه؟رهنمایم بودند
عمرشان طی شد بیهوده وبی ارزش و کار
و مرا میگفتند که چو آنها باشم
که چو آنها دائم ،فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل زجهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
وصد افسوس که چون عمر گذشت "معنی اش فهمیدم"
حال میپندارم
،
هدف از زیستن این است ای دوست
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هوی ها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده ،فارغ از شهوت وآز و حسد و کینه وبخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم
در ره کشف حقایق کوشم
زره جنگ برای بد و ناحق باشم
نه چنین زائد و بی جوش وخروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش فهمیدم
خفته گان گورستان را صدا زدم
امّا صدایی از آنان نشنیدم
خاکهای گور پاسخ دادند:
آیا میدانی با عزیزانی که در آغوش ما خفته اند چه کرده ایم؟
اندام زیبایشان را از هم دریدیم وچشمهای آنان را که از پر
کاهی رنجه میشد
پر از خاک کردیم
تا برای همیشه
در دل و آغوش ما باقی بمانند