متن به جای مدل (9 )

                                                     خالص کننده نقره

در انجیل آمده است که خداوند در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد.آنها نمی دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیّت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. پس تصمیم گرفتند که فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کنند.با یک نقره کار تماس گرفته و قرار گذاشتند تا در محلّ کارش با او ملاقات کنند.آنها دیدند که او قطعه ای نقره را روی آتش گرفت و صبر کرد تا کاملا داغ شود.نقره کار توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله،جایی که داغتر از همه جای آتش است نگه داشت تا ناخالصی هایش سوخته و از بین برود.خانمهاباخود گفتند:پس ما نیز در چنین نقطه داغی نگاه داشته میشویم.سپس از نقره کار پرسیدند:آیا واقعا در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است تو باید جلوی آتش بنشینی؟مرد جواب داد:بله.نه تنها باید آنجا بنشینم و قطعه نقره را نگه دارم بلکه باید چشمانم را تمام مدت به آن بدوزم.اگر در تمام آن مدت لحظه ای نقره را رها کنم خراب خواهد شد.پرسیدند:از کجا میفهمی نقره کاملا خالص شده است؟مرد خندید و گفت:خوب خیلی راحت است،هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.اگر امروز داغی آتش را احساس میکنی به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تاتصویر خود را در تو ببیند.

متن به جای مدل (8)

                                                          تضمین خدا

هیچکس نمیتواند به عقب برگردد و همه چیز را از نو آغاز کند ولی هر کس میتواند از همین حالا آینده ای خوب و جدید برای خویش بسازد.خداوند هیچ تضمینی برای آنکه روزهای ما بدون غم سپری شود،یا پرازخنده باشد بدون هیچ غصّه ای،و یا خورشید باشد بدون هیچ بارانی را به ما نداده است.امّا به ما قول داده اگر در مقابل مشکلات سر خم نکنیم تحمّل سختیها را برایمان آسان نماید و چراغ راهمان شود.

متن به جای مدل (7)

                                                        خدا اینجاست

خدا در بیابانهای خالی از انسان نیست

خدا در جادّه های تنهایی بی انتها نیست

خدا در مسیری که به تنهایی ، آن را سپری میکنی نیست

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

در قلبیست که برای تو می تپد

در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست

در جمع عزیزترینهایت است

در دستی است که به یاری میگیری

در قلبی است که شاد میکنی

در لبخندی است که به لب مینشانی

در میان گره های دستان ماست که به هم پیچیده

خدا در همین نزدیکیست

متن به جای مدل (6)

                                                           نومیدی

به روایت افسانه ها ،روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت.این وسایل شامل:خودپرستی،شهوت،نفرت،خشم،آز،حسادت،قدرت طلبی و دیگر شرارتها بود ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل بنظر میرسید بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.کسی از او پرسید این وسیله چیست؟شیطان پاسخ داد:این نومیدی و افسردگی است.آن مرد با حیرت گفت:چرا اینقدر گران است؟شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد:چون این موثرترین وسیله من است.هر گاه سایر ابزارم بی ارزش میشوندفقط با این وسیله میتوانم در قلب انسانها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.اگر فقط موفّق شوم کسی را به احساس نومیدی،دلسردی و اندوه وادارم،میتوانم با او هر آنچه میخواهم بکنم.من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کار برده ام،به همین دلیل این قدر کهنه است.

متن به جای مدل (5)

                                                    زندگی هدیه خداست

عشق در یک لحظه پدید می آید،دوست داشتن در امتداد زمان.این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.راه دوست داشتن هر چیز،درک این واقعیّت است که امکان دارد از دست برود.دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی باشد.پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.عشق مانند نواختن پیانو است.ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری،سپس قواعد را فراموش کرده و با قلب بنوازی.همه دوست دارند که به بهشت بروند ولی کسی دوست ندارد که بمیرد.هیچ وقت نگو وقت ندارم زیرا به تو هم به همان اندازه زمان داده شده که به هلن کلر،لئوناردو داوینچی،آلبرت انیشتین،بوعلی سینا و ... انسانهای بزرگ دو دل دارند.دلی که درد میکشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است.انسان عاشق زیبایی نمی شود بلکه آنچه عاشقش میشود در نظرش زیباست.زندگی هدیه خداست به تو . طرز زندگی کردن تو،هدیه توست به خدا

متن به جای مدل (4)

سه چیز

سه چیز در زندگی پایدار نیستند:رویاها- موفقیّت- شانس

سه چیز در زندگی انسان را خراب میکنند:الکل- عصبانیّت- غرور

سه چیز در زندگی خیلی با ارزش هستند:عشق- اعتماد بنفس- دوستان

سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند:زمان- کلمات- موقعیّت

سه چیز در زندگی انسان را می سازد:کار سخت- صدق و صفا- تعهّد

سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند:آرامش- امید- صداقت

زیباترینها

زیباترین آرایش بر لبانتان راستگویی

بر صدایتان دعا به درگاه خداوند

بر چشمانتان رحم و شفقّت

بر دستانتان بخشش

بر قلبتان عشق و

بر زندگیتان دوستی هاست

      

متن به جای مدل (3)

                                                      هفت پند مولانا


در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش.

در فروتنی مانند زمین باش.

در مهر و دوستی مانند خورشید باش.

هنگام خشم و غضب مانند کوه باش.

در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش.

در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش.

خودت باش همانگونه که می نمایی.

                                        

متن به جای مدل (2)

                                                        خدا را شکر که ...

خدا را شکر که:تمام شب صدای خرخر شوهرم را میشنوم.این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

خدا را شکر که:دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمیزند.

خدا را شکر که:مالیات میپردازم.این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم.

خدا را شکر که:باید ریخت و پاشهای بعد از میهمانی را جمع کنم.این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شکر که:لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند.این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که:در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که:باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای دارم.

خدا را شکر که:در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام.این یعنی هم توان راه رفتن وهم اتومبیل برای سوار شدن دارم.

خدا را شکر که:سر و صدای همسایه ها را میشنوم.این یعنی من توانایی شنیدن دارم.

خدا را شکر که: این همه شستنی و اتو کردنی دارم.این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که:هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم.این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شکر که:گاهی اوقات بیمار میشوم.این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که:خرید هدایای سال نو جیبم را خالی میکند.این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

متن به جای مدل (1)

چندی است که هوس خیاطی به سرم زده ،به همین دلیل مجلات دختر خاله ام را گرفته ام تا از مدلهایش الگو برداری کنم امّابیش از مدلها ،متنهایش مرا جذب کرده . نمونه هایی از آن متنها را مینویسم تا همه استفاده کنند .

                                         آموخته ام که ...

آموخته ام که:سکوت تنها درسی است که ما خیلی دیر یاد میگیریم.

آموخته ام که:این ترس از مشکلات است که انسان را می کشد نه خود آنها.

آموخته ام که:نمی توان یکباره همه چیز را تغییر داد.

آموخته ام که:آرامش نعمت بزرگی است اگر قدر بدانیم.

آموخته ام که:در همه لحظات ودر هرشرایطی به خدا ایمان داشته باشم.

آموخته ام که:گاهی کوچکترها بیشتر از بزرگترها میدانند.

آموخته ام که:خدا همیشه همراه من است.

آموخته ام که:اگر راجع به چیزی نمیدانم با شهامت بگویم نمیدانم.

آموخته ام که:اگر به آنچه خواسته ام نرسیدم یعنی خدا بهتر از آن را برایمان فراهم کرده است.

آموخته ام که:وقتی ناامید میشوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت میشود وعاشقانه انتظار میکشد،که بار دیگر به رحمت او امیدوار شوم.

آموخته ام که:قبل از رسیدن به هر هدفی بایدظرفیت وفرهنگ آن را در خود پرورش داد.

آموخته ام که:اوّلین شرط رسیدن به هدف علاقه است.


خسته ام

خسته ام من ای عزیزان خسته ام                درحقیقت مرغکی پر بسته ام

خسته ام از روزگار نامراد                            خسته از این داعیان بی ثبات

خسته ام از این همه افسردگی                   خسته از رنجوری و دلمردگی

خسته ام من از کریهان پلید                        آن کریهانی که حرمتها درید

خسته ام من ای رفیقان خسته ام                از غم نامردمی لب بسته ام

خسته ام از رنگ و نیرنگ و ریا                     خسته از فریادهای بی صدا

خسته ام از چشمهای بی فروغ                  خسته باز از این نگاههای دروغ

خسته ام از گوشهای بینوا                         که نباید بشنوند این ناله ها

خسته ام من از تلاش ما و من                   خسته از بیهوده دست و پا زدن

خسته ام من ای عزیزان خسته ام              زان سبب کنج قفس بنشسته ام 


                                                                                            از دل سروده هایم

یک بام و دو هوا

حتما میدانید مردم بیچاره ای که برای چرخاندن چرخ زندگی مجبور به استفاده از وام و قرض هستند باید کلّی ضامن،چک،سفته،وثیقه ی ملکی و ... ارائه نموده وتازه درصورت عدم پرداخت اقساط در تاریخ مقرّر،گذشته از فشارهای روانی باید متحمّل پرداخت مبالغ هنگفتی بعنوان دیرکردوجریمه باشند.پس چگونه است که مسئولین حقوق و مطالبات حقّه ی مردم را در زمانی که باید پرداخت نکرده و به تاخیرانداخته اند تا زندگی هایشان اینچنین دچار مشکل شود.تازه اگر هم زمانی تصمیم به پرداخت حقوق معوّق آنان بگیرندهیچگونه دیرکردوجریمه ای برای خودشان در نظر نگرفته وسود و بهره ای برای پولهای بی زبان مردم که نزدشان بوده محاسبه نکرده و پرداخت نمیکنند.در حقیقت تمام جریمه ها و دیرکردهایی که به طرق مختلف در زندگی بر قشر خاصّی از مردم تحمیل میشود برعهده ی مسئولین و کارفرمایان بی خرد و بی مسئولیتی است که حقوق دیگران را نادیده میگیرند.جریمه از آن مردمی است که کار انجام داده ولی حقوقی دریافت نکرده اندو سودوبهره از آن کسانی است که باکارهای مردم  به پست و مقامی رسیده وحقی ادا نکرده اند.اگر در تاخیر انجام کار و پرداخت قسط جریمه لازم باشد در تاخیر پرداخت حق و حقوق جریمه واجب است.

انصاف و سرعت عمل

1_ بدون هیچ اطلاع رسانی پیرامون دریافت (قسطی ،نقدی)هزینه های انشعاب فاضلاب ،دفترچه های قسط از نیمه های اسفند 89 به درب منازل ارسال شد .

2_ تاریخ اولین قسط از 89/11 در دفترچه ها معین گردیده ،حال آنکه از فروردین 90 اجازه ی وصل به فاضلاب شهری داده شد .

3_ نکته ی جالب اینکه :هفته ی گذشته اخطاریه ای مبنی بر قطع آب بدلیل به روز نبودن اقساط به درب منازل فرستاده شد .

آیا هزینه های این امور باید از لحظه ای که مورد استفاده ی کاربر قرار میگیرند محاسبه و دریافت شود یا از زمانی که مسئولین مربوطه جهت چگونگی اجرایی کردنش تصمیم گیری میکنند؟؟؟!!!

شعر

          نکاتی که در تربیت فرزندانمان باید مورد توجه واقع شوند

کودکی راکه به هرکارملامت بکنند              راه محکوم نمودن همه جا آموزد

کودکی رابه خصومت گرش بارآرند               راه جنگ وجدل وجور وجفا آموزد

کودکی راکه به هرلحظه تمسخربکنند          خجلت وکم دلی وحجب وحیا آموزد

کودکی باحسدورشک چوگردیدبزرگ            شیوه ی پستی واحساس خطا آموزد

کودکی گر ز اوّل به تحمّل خوکرد                 صبروآرام به هنگام بلا آموزد

کودکی بیند اگر تقویت و دلگرمی                تکیه برخویش وتوکّل به خدا آموزد

کودکی گرکه شود مورد تحسین واقع           شیوه ی قدرشناسی و وفا آموزد

کودکی گرهمه انصاف وعدالت بیند              راه عدل وکرم و جود و سخا آموزد

کودکی گر بشود ایمن و یابد تامین               رسم ایمان ووفا،صدق وصفا آموزد

کودکی را که ستایند و نوازش بکنند             خویشتن دوستی و شوق و رضا آموزد

کودکی گر که محبّت زکسان دید وقبول        عشق و دلدادگی ومهر و وفا آموزد

                               شعر از ابوالقاسم حالت

شورای حل اختلاف کمی مراعات مردم را بکند!                                                   

از 6 فروردین، اولین روز کاری ادارات، بعد از تعطیلات نوروزی (از سگ پا قرض کرده ) در شورای حل اختلاف ، اداره ی بیمه،دادگستری ،اداره ی آب ،کانون کارشناسان و ...طی طریق نموده وکلی هزینه کردم تا شاید بتوانم تأ مین خسارت کرده و به تعمیر منزل بپردازم .امّـــــــــــــــــــــــــــــا ... به صورت اسمی ساعت کاری شورای حل اختلاف از ساعت 16 الی 19 بود ولی رسما زودتر از ساعت 16:45 این قضّات محترم(بابا بزرگ های خواب آلود) درب اتاقشان را نمی گشودند و از ساعت 18:30 هم درب اتاق بسته شده و مراجعین بینوا به فرداهای نا معلوم حواله داده می شدند. تازه با این همه بد بختی وقتی وارد اتاقشان می شدی آقایان محترم موبایل به دست با دوستان و رفقا در حال گپ و گفت بوده و قرار دیدوبازدیدهایشان را می گذاشتند. باید به زور( دگنک) از آنان حرف می کشیدی تا بتوانی مراحل کار را دنبال کنی .اصلا به خودشان زحمت نمی دادند تا حرفهایت را گوش کرده و راهنمایی کنند . فقط با چشم و ابرو  و گاهی هم با زبان الکن به اتاقی دیگر اشاره میکردند . در آن اتاق هم خانمهایی که در حال زیر و رو کردن پرونده های خلق اله بودند دوباره به اتاق قضّات پاس می دادند.من با این همه سماجت و پیگیری 3 ماه دوندگی کردم و آخر هم نتیجه ی مطلوبی نگرفتم . بیندیشید اگر کسی سواد و سماجت کافی برای پیگیری کارش را نداشته باشد چقدر معطّل شده و چه بر سرش خواهد آمد .

 

هزینه های کارشناسی یا پول خون پدرشان ؟

  دقیقا شب تحویل سال،به دلیل ترکیدگی لوله اصلی از پشت کنتورآب،منزل مسکونی پسرم تخریب شد.پس از تماسهای مکرر با حوادث آب،بالاخره روز اول فروردین ماموران کشیک در محل حاضر شده وبا قطع آب اقدام به تعمیر لوله ی اصلی و رفع اشکال نمودند.اما برای تعیین خسارتی که به منزل پسرم وارد شده بودما را به اداره بیمه ...معرفی کردند.کارشناس بیمه پس از حضور در محل اظهار کرد خسارت وارده از سقف تعهدات ما که 3000000 تومان میباشد بیشتر است وشما برای دریافت خسارت باید از اداره آب به شورای حل اختلاف شکایت کنید تا کارشناس دادگستری جهت تعیین خسارت اعزام شود.خلاصه بدلیل تعطیلات مجبور شدیم تا 6 فروردین صبر کرده و بعد از آن برای تشکیل پرونده اقدام نماییم.در تاریخ 7 فروردین هزینه کارشناسی 50000 تومان از ما دریافت شد،حال آنکه قبل از عید این مبلغ 30000 تومان بوده. بماند که برآورد خسارت توسط کارشناس هم بی انصافانه بود فقط     ( بدین دلیل که منزل شما چون جزء بافت فرسوده ی شهر است قاعدتا کلنگی بوده و آفتابه خرج لهیم میباشد ) وقتی به نظر کارشناس اعتراض کردیم فرمودند که این بار گروه 3 نفره به محل اعزام میشوند وهزینه ی کارشناسی 210000 تومان میباشد. یعنی از 7 فروردین تا 21 فروردین هزینه ی کارشناسی 20000 تومان افزایش داشته !!! چرا ؟ طبق چه اصولی ؟ با چه محاسباتی ؟

دنیای وارونه ی وارونه

 به اندازه ی یک دنیا حرف برای گفتن و سوژه برای نوشتن دارم.این مدت که به اینترنت دسترسی نداشتم بسیار دلتنگ و عصبی بودم.دلتنگ از تغییر...؟؟؟تغییر زمانه،تغییر شیوه ی کار و زندگی،تغییر مرام و معرفت،تغییر ارزشها و قول و قرارها،و تغییر .................وقتی به دوران کودکی ام برمی گردم می بینم که همه ی مردم جهت کسب رزق و روزی صبح زود از خانه خارج می شدند.اون روزها مردم برای قول و قرارشان ارزش قائل بودند.یک تار سبیل اعتبارش از چک و سفته های امروزی بیشتر بود.نان و نمک حرمت داشت ودروغ بسیار بد بود حتی از نوع مصلحت آمیز.امّا امروز .......................چند وقتی که به نقل و انتقال منزل وتغییر و تحولاتی در آن مشغول بودم،با اقشار مختلفی از مردم جامعه برخورد داشتم . از شیوه ی کار کردن بعضی مسرور و خرسند و از قول و قرار و انجام کار برخی دیگر منزجر شدم .جهت تعمیرات منزل همان ابتدا اوستا مهدی بنّا آمد،کار را دید وقرار گذاشت از فردای آنروز کارگر آورده ومشغول شود ولی تا این لحظه هنوز فردای او نرسیده.اوستا رحیم نجّارقول داد یک هفته ای برایمان جا رختخوابی بسازد.او پس از یک ماه بدقولی بالاخره آمد،امّا شیوه ی کارش به گونه ای بودکه اصلا نه دیده بودم ونه می پسندیدم.او همچون خفّاش و موش کور فقط شبها کار میکرد،آن هم به همراه رختخوابش . جالب است !!! نه ؟!!! این اولین باری بود که می دیدم کسی با رختخواب به سر کار میرود.به قول خودش از ساعت 10 شب تا 6 صبح کار میکردو از آن به بعد تا 12 الی 1 بعد از ظهر می خوابید. در حقیقت روزها خمار و شبها نئشه بود و کارش هم چنگی به دل نمیزد. نکته ی جالب دیگر اینکه کارگر نقاش علاوه بر سیگار به همراه خود قلیان آورده و در حین کار چاق کرده و می کشید.(گویی پیک نیک آمده اند) این اکیپ از حضور من سر کار ناراحت بوده و میگفتند : شما که هستید کارها خوب پیش نمی رود. خدا میداند اگر من آنجا نبودم چه غلطهای دیگری که نمی کردند.اوستا امیر عبّاسی در مدت کمتر از یک روز کار مولتی کالر را انجام داد ولی به قدری بی نظم و نا مرتب بود که فقط یک هفته ی تمام با تیغ و سیم ظرفشویی و تینر فوری ، دستانم از مچ افتاد تا اثرات کارش را از روی شیشه ها و کاشی و سرامیکهای کف و دیوار تمیز کردم .امّا باز خدا خیرش دهد که ایراد کارش را پذیرفت.در بین تمام کسانی که این مدت در خانه مان کار کردند،اوستا سلامی کاشی کار مهربان کرمانشاهی با لهجه ی شیرین کردی اش از ساعت 7/5صبح می آمد وتا پاسی از شب رفته به تنهایی و بدون اینکه برای صرف چایی و عصرانه دست از کار بکشد مشغول بود.خدا خیرش دهد حتی سیگاری هم نبود و بسیار تمیز و مرتّب کار میکرد.ممکن است کارش درجه ی یک نباشد ولی ایمان،اعتقاد،سلامت اخلاقی،پاکی چشم و وجدان کاری اش بسیار ارزشمند بود.آقای افشارعزیز لوله کش آب وفاضلاب، با لهجه ی دلنشین شمالی اش ، تا کار تمام نمیشد حتّی برای خوردن ناهار و چایی از پا نمی نشست.آقای فرامرزی (جوان پاک و با اخلاق) نیز در مدت زمانی که قول داده بود کابینتها را ساخته و نصب نمود. آقای محمد بیگی لوله کش گاز، با وجود معلولیت جسمی که داشت در مدت کمتر از نصف روز کارهایش را به خوبی انجام داد.خدا توفیقشان دهد. خلاصه اینکه شهر ، شهر فرنگ است. امیدوارم این نوشته تشکر و تشویقی باشد برای بزرگواران پرتلاش و تلنگری برای ........................

دورنمای عمر

از محاسن نقل مکان این است که در حین جابجایی اسباب و اثاثیه به گذشته سفر کرده و خاطرات تلخ و شیرینش را مرور میکنی.من در این سفر سه دهه به عقب برگشتم .اولین سال اشتغال و کلاسهای آموزش ضمن خدمت.در بین خاطراتم دکلمه ای است از واحد تئاترامورتربیتی(مرداد ماه1363 کلاسهای آموزش ضمن خدمت) که بسیار  تأمل برانگیز بوده ودوستش میدارم.                                                                                                                     

دکلمه ی دورنمای عمر

طی شد این عمر تودانی به چه سان؟ 

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیرمن است این که خود میدانم

که نکردم فکری،که قائل ننمودم روزی ،ساعتی یا آنی

که چه سان میگذرد عمرگران؟

کودکی" رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک وبد و مرگ وحیات

همه گفتند که اکنون تا بچّه است

بگذارید بخندد شادان

که پس ازاین دگرش فرصت خندیدن نیست ، بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رونتوان خندیدن؟

هیچکس نیز نگفت" زندگی چیست؟ چرا می آییم؟

بعداز این چند صباح به کجابایدرفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ" هیچکس نیز نگفت.

"نوجوانی" سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ ازنیک وبدومرگ وحیات

بعداز آن بازنفهمیدم من ،که چه سان عمرگذشت

لیک گفتند همه ، که جوانست هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمربرد کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد ومست

بعداز این باز اوراعمری هست

یکنفر بانگ برآورد که" او"

ازهم اکنون باید فکرفردابکند

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش ،همچنین فردایش

باهمه این احوال ،من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت

آنهمه قدرت ونیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت

نه تفکر نه تعمّق، نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بیحاصلی ومسخرگی

چه توانی که زکف دادم مفت

من نفهمیدم وکس نیز مراهیچ نگفت

قدرت عهد شباب میتوانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی" هیهات"

آن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه؟رهنمایم بودند

عمرشان طی شد بیهوده وبی ارزش و کار

و مرا میگفتند که چو آنها باشم

که چو آنها دائم ،فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل زجهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

وصد افسوس که چون عمر گذشت "معنی اش فهمیدم"

حال میپندارم ، هدف از زیستن این است ای دوست

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوی ها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده ،فارغ از شهوت وآز و حسد و کینه وبخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم

در ره کشف حقایق کوشم

زره جنگ برای بد و ناحق باشم

نه چنین زائد و بی جوش وخروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم

خفته گان گورستان را صدا زدم

امّا صدایی از آنان نشنیدم

خاکهای گور پاسخ دادند:

آیا میدانی با عزیزانی که در آغوش ما خفته اند چه کرده ایم؟

اندام زیبایشان را از هم دریدیم وچشمهای آنان را که از پر کاهی رنجه میشد پر از خاک کردیم

تا برای همیشه در دل و آغوش ما باقی بمانند