ما ایرانیها

وقتی کودکیم، می گویند بچه است نمی فهمد.

وقتی جوانیم، می گویند جوان است و خام،نمی فهمد.

وقتی پیریم، می گویند پیر است و حالیش نیست،نمی فهمد.

فقط موقعی که میمیریم می آیند سر قبرمان و می گویند: عجب انسان فهمیده ای بود.

 

درست مصداق همان ضرب المثل :

زنده بودی کاه و جو ات ندادند

مردی توبره به دنبالت نهادند

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.قاعده ی این بازی چنین است که باید پنج توپ را در آن واحد در هوا نگه دارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند.پر واضح است که در صورت افتادن توپ لاستیکی بر روی زمین دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد. اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد کاملا شکسته و خورد میشوند. او در ادامه میگوید:آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از:

خانواده

سلامتی

دوستان

و روح خودتان

و توپ لاستیکی همان کارتان است.

کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید،چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد .ولی

دوستی که از دست رفت دیگر برنمیگردد.

خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود

سلامتی از دست رفته باز نمیگردد

و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.