در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

این شعر خطاب به همه ی کسانی است که نام اسلام و مسلمانی را یدک میکشند ولی هیچ تعهدی در قبال آن ندارند. همانطور که میدانید اسلام دین رحم و شفقت ، صبر و بردباری ، مهر و عطوفت ، گذشت و فداکاری و ............................. است . ولی مدعیان دروغین با رفتار ، گفتار  و اعمال ناپسندشان باعث تغییر دیدگاه و نظر عدّه ای از مردم نسبت به اسلام و قرآن شده اند که گناهی نابخشودنی است .

در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

حق مجازات شما را در قیامت میکند

آخر این قرآن همه وحی خدای اکبر است

آخر این آیات روشن معجز پیغمبر است

این کلام ا... امانت از رسول اطهر است

هیچ کافر با امانت این خیانت میکند

در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

روز محشر در میان اولیاء و انبیاء

میکند قرآن شکایت در بساط کبریا

میزنند از غم به سر پیغمبران و اصفیاء

پس خدا تشکیل دیوان عدالت میدهد

در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

من چه کردم با شما این قسم خوارم کرده اید

پیش هر لا مذهبی بی اعتبارم کرده اید

در میان کوچه پر گرد و غبارم کرده اید

هیچ کس با دین و آئین این شناعت میکند

در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

من کلام روح بخش کبریایی بوده ام

معجز پیغمبر ، الهام خدایی بوده ام

من کجا ای قوم اسباب گدایی بوده ام ؟

هر کسی احکام دینش را رعایت میکند

در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

ای که خود را شیعه نامیدید در روی زمین

هیچ ملّا با کتابش کرده رفتار اینچنین

شاهدی بر حال قرآن یا اله العالمین

سوره هایم یک به یک اقرار شهادت میکنند

در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

هیچ توراتی شده پیش یهودان مثل من

هیچ انجیلی به خاک افتاده غلطان مثل من

هیچ چیزی گشته پامال مجوسان مثل من

هیچ مومن اینچنین ظلم و فساد ، راحت میکند

در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

ای جماعت جامع احکام ربّانی منم

دفتر توحید و دستور مسلمانی منم

در جهان بالاترین برهان رحمانی منم

خلق را جز من به سوی حق که دعوت میکند ؟

در قیامت از شما قرآن شکایت میکند

چونکه شد در کعبه ظاهر خاتم پیغمبران

بود قرآن معجز او از برای کافران

در بر یک آیه اش گشتند عاجز شاعران

بهر معجز آیه ی واحد کفایت میکند

جمع گردیدند در کعبه فصیحان عرب

معجزم را جملگی تصدیق کردند العجب

    در قیامت از شما قرآن شکایت میکند   

          ( شاعر گمنام )

شعر گونه های من

خداوندی ، که تنهایی تو را باشد سزاوار 

چرا بر قلب من تنها همین غم گشته هموار ؟

که یارم دائم از بیراهه می جوید ره خویش

نگاهش را تو بینا کن شود بیننده ی خویش

خداوندا چگونه بایدم تغییر کردن

خلوص و اعتقاد پاک را زنجیر کردن

چگونه با چنین زهر جگر سوز

نشسته گویم این شب می شود روز

خدایا آخر این شب را سحر نیست ؟

دعا و ندبه هایم را ثمر نیست ؟

تو آگاهی نخواهم خاری اندر پیش پایش

ولیکن دیده ی بینا عطا کن از برایش

که شاید با چنین چشمان بینا

ببینیم ما هم آخر صبح فردا

همان صبحی که می گویند سپید است

برای بندگان صبح امید است


                                         از دل سروده هایم

راز و نیاز

خداوندا چه سرّی است این چه سرّی است ؟زن را آفریدی با جسمی ظریف ، روحی لطیف ، وجدانی بیدار ، از عاطفه سرشار ، حسابگر و دقیق ، سازنده و محکم ، صبور و مقاوم ، زود رنج و حسّاس ، زودش به تکلیف رساندی(9سالگی) ، در راهش مشکلات و دردها نشاندی(سیکل ماهانه،زایمان،شیردهی...)،با طیّ چنین مسیری سریعش به پیری کشاندی درمقابل مرد را آفریدی با جسمی درشت ، روحی خشن ، وجدانی خواب آلود ، از عاطفه اگر نگویم عاری رقیق و پنهان ، نامنظّم و بیحساب ، عجول و ناشکیبا ، خود رأی و یک دنده ، بی خیال و خوشگذران ، دیرش به تکلیف رساندی(15سالگی) ، در مقایسه بازن پیریش به تأخیر انداختی . زن در حسرت یک زیارت ناب و بدون دغدغه ، یک دعای شورانگیز(اعیاد و سوگواریهای مذهبی ، شبهای قدر و ...) ، یک نماز و استغاثه ی با صفا ، یک روزه  درست و حسابی و کامل و ..................................امّا مرد بدون وجود این موانع پیش رویش ، تمرّدو نافرمانی و عدم استفاده از چنین فرصتهایی.(یکی را داده ای صد ناز و نعمت        یکی را نان جو آلوده درخون) با این همه تفاوت مرد را بر زن برتری دادی گر چه شخصا معتقدم :( زن و مرد این زمان در یک ردیفند    چو تقوی در میان آید شریفند) امّا ای خالق یکتا سؤال من این است که : فردای قیامت آیا این دو جنس با یک ملاک و معیار مورد محاسبه قرار می گیرند ؟ آیا .....................................؟ البتّه در عدالت تو هیچ شکّی ندارم فقط عقل ناقص من نمیتواند به حلّاجی دقیق این امر پرداخته و پاسخ مناسبی بیابد.خودت کمکم کن یارب .

خیانت چیست ؟خائن کیست ؟

روی سخنم با توست ای عزیز . از تو میپرسم ؟ ای کسی که قدر خود را نمیدانی . ای عزیزی که جایگاهت را نمی شناسی . تویی که هنوز در نیافته ای بعد از تشکیل خانواده دیگر متعلّق به خودت نیستی . تویی که غرق در مستحبّاتی و ترک واجب کرده ای . تویی که ناودان دور پاشی .

از مردمک دیده بباید آموخت                  دیدن همه کس را و ندیدن خود را

امّا تو ای عزیز هیچ اندیشیده ای روشی را که در پیش گرفتی فقط دیدن خودت است و دیگر هیچ ؟

خیانت فقط آن نیست که در زندگی سر شریکت را شیره بمالی و با دیگری باشی . فقط آن نیست که با دوز و کلک در کسب و کار سهم بیشتری به خود اختصاص دهی . خیانت فقط حیف و میل کردن امانتی که به تو سپرده اند نیست . خیانت فقط .............................................. نیست .

اگر نیک بنگری ، حتّی به اندازه ی سر سوزن کج گذاشتن پایت در زندگی خیانت است . کم آوردن واز پا نشستن خیانت است . صلاح ، موقعیّت و آبروی خانواده را نادیده گرفتن خیانت است . برای شنیدن حرفهای آنان وقت نداشتن خیانت است . برای دیدنشان چشم نداشتن خیانت است . بعد از عمری در کنارشان بودن ، نخواندن غم و شادی از چهره هایشان خیانت است . مرهمی بر زخمهایشان نبودن خیانت است . بدون مشورت با آنان گام در راهی نهادن و سپس مشکلاتش را بر ایشان تحمیل کردن خیانت است . و خائن کسی است که همه این نکته ها را نادیده بگیرد .

ای عزیز دل در روایات و احادیث فراوان داریم که اگر میخواهید صدقه هم بدهید ابتدا از خانه و خانواده خود شروع کنید . حال این صدقه مالی باشد یا عاطفی . پس به خود آی ای عزیز

سیزده به درهای به یادماندنی

بهترین و شادترین و به یاد ماندنی ترین سیزده به درهای عمرم سالهایی بود که به اتفاق خانواده خودم ودایی و خاله و مادر بزرگم به جاهای سرسبز و با صفای اطراف شهر همچون :(زرجبستان ، یوزباش چای ، چناس ، دریابک و ... ) میرفتیم . دایی ام مرد بسیار باصفا ، صمیمی ، خوش مشرب و مهربانی بود . سراسر دوران کودکی و نوجوانی ام که به گردش و تفریح میرفتیم به همراه او و خانواده اش بودیم . دایی با همه سنین به راحتی کنار آمده و به اصطلاح امروزیها خوب مچ میشد تا به همه خوش بگذرد . با افراد پیر و سالخورده همصحبت شده پای درد و دل و بیان خاطراتشان مینشست . با پسرهای جوان به شنا رفته و یا تیراندازی با تفنگ ساچمه ای و بادی را آموزش میداد. با کودکان به بازیهایی چون : قایم باشک ، وسطی و هفت سنگ می پرداخت . با دختران به طناب بازی ، گل چیدن و گشت و گذار در طبیعت مشغول میشد . با مردان به بازی شطرنج و تخته می پرداخت . و با خانمها به بستن اجاق برای پخت غذا همراه میشد . خلاصه با همه همراه و همیار بود تا روزی را که به دامن طبیعت آمده اند برایشان به یاد ماندنی باشد . رو حشان شاد و یادشان گرامی باد 

ای خاک چه خانه ها که ویران کردی                 در ملک بدن تو غارت جان کردی

هر گوهر قیمتی که آمد به وجود                      بردی و به زیر خود تو پنهان کردی

با مرگ میزیم

هر روز که سر از بالین برداشته و چشمانم را باز میکنم تا شب که دوباره به خواب روم به مرگ می اندیشم واز آن نمیترسم بلکه او را چون رویایی شیرین میدانم که روزی محقق خواهد شد ، امّا کی؟ کجا ؟ چگونه ؟ فقط خدا میداند و بس . می پندارم لحظه ی مرگ برایم بسی شیرینتر و شادتر از لحظه تولد و حتی ازدواجم خواهد بود ، زیرا غُل و زنجیر وابستگیهای دنیوی از دست و پایم گسسته خواهد شد و آزاد و رها به پروازی با شکوه بر فراز آسمانها خواهم پرداخت . چون به لطف بی پایان احدیّت ایمان دارم . چون حضور یگانه ی بی همتا را در لحظه لحظه ی زندگیم حس کرده و حس میکنم . هر زمان که از او غافل شدم با اتّفاقی مرا به خود آورده و نمایاند که پایم را کج گذاشته ام . در لحظاتی از زندگیم مرا تنبیه کرده و در لحظاتی دیگر پاداشم داد . در سخت ترین شرایط به کمکم آمده و صبر و تحمّلم دادتا بتوانم بر مشکلات پیروز شوم . در شادترین لحظات کنارم بود تا از وسوسه های شیطان مغرور نگشته و فراموشش نکنم . لحظاتی که خطا کردم مهلتم داد تا به خطایم پی برده ، پشیمان شده و جبرانش کنم . لحظاتی که تصمیم درستی گرفتم بر قاطعیّتم افزود تا به هدف برسم . لحظاتی که با تمام وجود صدایش کردم بلافاصله پاسخم داد . لحظاتی که بریده و نا امید بودم روزنه ی امیدی به رویم گشود . همیشه و همه جا و در هر شرایطی با من بود . آیابا چنین کسی که همراه من است مرگ میتواند چهره ای کریه و بد منظر داشته باشد ؟ آیا میتواند تلخ و سخت باشد ؟ البتّه که نه !!!!!!!!!!!!!!!! به نظر من مرگ در واقع همان دید و حسی است که آدمی به زندگی دارد . اگر در زندگی اصل و هدف نافرمانی و خلاف باشد ، پس مرگ ترسناک و دردناک خواهد بود ، در غیر اینصورت بسی شیرین و لذّت بخش خواهد بود .

خداجون به فریادم برس

ای خداجون ، ای خدای مهربون ، عاجزانه تمنا دارم تا سرنوشتم به عاقبت یزید تبدیل نشده و هنوز سر سوزن ایمان و اعتقادی برایم باقی مانده به فریادم برسی. میترسم از آن روز که با این همه مقاومت تاب نیاورده وبشکنم . خواهش میکنم بامن باش چنانکه تا بحال همراهم بودی .

به من میگویند اُمّل. چرا ؟ چون از شرکت در مجالس رقص و پایکوبی دوری میکنم . چون از شرب و خمر واعتیاد متنفّرم. چون از تماشای فیلم ،علی الخصوص فیلمهای ماهواره ای منزجرم. چون از بی حجابی وبی بند و باری خونم به جوش می آید . چون از بی پروایی و آزادی بی حد و حصر بین دخترها و پسرها و دوستیهای خیابانی خوشم نمی آید . چون از بودن سگ در زندگیم بیزارم. چون از پذیرفتن کسانی که با سگ هم آغوش و همخور و همخوابند إبا دارم. چون از رفت و آمد و همنشینی با اینگونه افراد دوری میکنم. چون ادامه دوستی و خویشاوندی با این مردمان را خطر و تهدیدی برای زندگی خانوادگیم می بینم . چون به اینهایی که میگویم ایمان واعتقاد دارم . درست است که حدیث پیرامون صله رحم ، مهربانی با حیوانات و ... فراوان داریم و باید در زندگی آنها را بکار بندیم امّا به چه قیمت ؟ به قیمت از دست دادن ایمان و اعتقادمان ؟ یا به قیمت مدیون شدن به دیگرانی که با ما در تعاملند ؟

اعتیاد چیست؟معتاد کیست؟

این کلمات از جمله ابزاری هستند که باعث فرسایش روح وروانم میشوند. هر چه می اندیشم نمیتوانم اعتیاد رابیماری و معتاد را بیمار بپذیرم . بنظر من اعتیاد مفرّی است برای افراد بی اراده وسست بنیاد و بی مسؤ لیت که نقایص و نقاط ضعف خود را نمی پذیرند و میخواهند به نوعی از واقعیات زندگی فرار کرده و خود را پنهان کنند. آنان جرأت وتوان رویارویی و مبارزه با مشکلات و وسوسه های نفس را ندارند و بی جهت دوست بد ویا یکبار تجربه را بهانه میکنند. اگر به اندازه ی پر کاهی از عقل و خرد برخوردار بوده و آن را به کار اندازیم و این جمله را که میگوید:{آزموده را آزمودن خطاست} آویزه ی گوش کرده و کمی هم به اطرافمان و آنانی که گرفتار این پلشتی هستند با دیده ی باز بنگریم هرگز قدم در راهی که پایانش معلوم است نخواهیم گذاشت. امّا معتاد کیست؟او در واقع یک انگل است ،انگل به معنی واقعی کلمه. او فقط میخواهد از دیگرانی که اعتبار،سرمایه،موقعیت... و توانی دارند پلی بسازد برای رسیدن به مقاصد خود ، آنهم به بهانه های مختلف. مثلا:معتاد میگوید تصمیم دارم ترک کنم اما برای محقق شدن این تصمیم نیاز به کمک مالی ، فکری ،جاومکان ، امکانات رفاهی ،درمانی،تغذیه ای،پوشش حمایتی،احترام،شخصیّت،خانواده و ... دارم. در واقع به این بهانه ها میخواهد هم وجهه ی خود را حفظ کرده و هم با پنهان شدن در پشت این الطاف به کار خود ادامه دهد . در حقیقت یک معتاد به تنها چیزی که فکر میکند خودش و ارضا؛ امیالش است وبس . اینهایی که میگویم واقعیاتی است که از نزدیک با آن روبرو بوده و سعی داشتم در حد خودم کمکی به اینگونه افراد کرده باشم اما غیر از درد سر و به هم ریختگی وضع اعصاب و روان خانواده چیزی نصیبم نشده ، به نظر من بهترین کمکی که میشود به تولید کننده ، توزیع کننده و مصرف کننده ی مواد سکر آور و مخدّر کرد این است که همه ی آنها را ( از هر قشری که هستند )ردیف کرده وبا تانک از رویشان عبور کرد تا برای ابد نقشی بر زمین جهت عبرت دیگران باقی بمانند .

حتی به خواب هم نمیدیدم

در دلم شوری است ، در سرم غوغا . میخواهم تمرکز کنم تا مطلبی بنویسم ، همه ی خاطرات تلخ و شیرین زندگیم با هم در ستیزند تا اول نگاشته شوند ، اما مهمترین آنها غالب شد .(خاطره ای از سال گذشته همین ایام )در طول زندگی مشترکم از بس در جواب محبت و یکرنگی ، دو رویی دیدم و بی مهری . در قبال خلوص وصداقت ، ریا دیدم و دغل . در عوض سادگی و خوش بینی ، دو دوزه بازی دیدم و نیرنگ . قلبم شکسته و آکنده از درد و رنج بود و صفا و صمیمیت ، صداقت و یکرنگی ، محبت و عشق جایش را به کینه و خشم و نفرت داده بود . تا بدانجا رسید کار من که حتی با شنیدن یک اسم سرا پای وجودم از شدت خشم به لرزه می افتاد و دیگر به هیچکسم محبت و اعتماد نبود و زندگیم در لحظه های انتظار مرگ میگذشت .( من به مرگم راضی و پیشم نمی آید اجل     بخت بد بین کز اجل هم ناز میباید کشید ) بسیار نا امید و افسرده و غمگین بودم تا اینکه یکروز فرشته ای مهربان با من تماس گرفت و پرسید: آیا تو به مکه میروی ؟ من هم که غافلگیر شده بودم پرسیدم یعنی چه ؟ پاسخ داد منظورم این است که تو به این سفر اعتقاد داری ؟ گفتم مسلم است اما موقعیّتش را ندارم (نه بضاعت مالی دارم و نه ثبت نام کرده ام ) آن فرشته گفت : من تا کنون دو بار مشرف شده ام و اینک بدلیل حادثه ای که برایم پیش آمده نمیتوانم بروم ، پس حج خود را بنام تو میکنم . از آنجا که خدای مهربان خودش دعوتم کرده بود همه اسبابش فراهم شد و تمام مراحل واگذاری ، ثبت نام ، مالی ، کاروان ، تاریخ و ساعت پرواز ، به سرعت و سهولت انجام گرفت . این ماجرا برایم مثل یک رویا بود . در عالم ناباوری با وجود تمام اتفاقاتی که پیش آمده بود ، لحظه موعود فرا رسید و من از خاک ایران کنده شده به سوی سرزمین موعود رهسپار شدم . با خود می اندیشیدم وقتی به خانه خدا رسیدم از همه آنهایی که صفا و صمیمیت ،مهر و محبت ،خلوص وصداقتم را گرفته اند شکایت میکنم اما همینکه پایم بدان منزل موعود رسید قفل بر زبانم زده شد وهنگامی که سر به سجده گذاشتم با تمام وجود گریه کرده و در حقّشان دعا کردم ولی دعای اصلی در حقّ فرشته ایست که باعث تسکین آلامم شده بود . درست است که این دعوت اولا از لطف خدا و با دعای خیر پدر و مادرم و بعد محبت آن فرشته بود ولی تا دنیا باقیست فراموش شدنی نیست . آن فرشته کسی نیست به جز مامان نفیس عزیز ، مادر شوهر دخترم که همچون مادر خودم دوستش میدارم . امیدوارم که همیشه زنده وپاینده بوده وشاهد خوشیها و پیروزیهای عزیزانش باشد