ماجرای آن پدرسوخته
روزهای نوجوانی وجوانی دخترم که {سرشار از شوروهیجان وتحرک بود}باشرکت در
تشکلهای غیردولتی،کلاسهای خبرنگاری،تهیه گزارش ازمناطق زلزله زده،گروههای
تحقیق وپژوهش و ... سپری میشد ومن هم نه به صورت کاملا آشکاربلکه سایه به
سایه در کنارش بودم،تمام بچه هایی راکه با هم تعامل داشتند میشناختم.آدرسها
وشماره تلفنهایشان را داشتم،تاحدودی هم از شرایط وموقعیت خانواده هایشان
باخبربودم،اما بروز نمیدادم.سیاستم این بود که یک قدم از او جلوتر
باشم.بعنوان مثال:در یکروز سرد زمستانی بچه های من به همراه گروه خبرنگاری
عازم کوهنوردی شدند وقرار بود تا ظهر برگردنداما بدلیل نامناسب بودن شرایط
آب وهوایی دیرکردند،نزدیک عصر دیگر تاب وتوان ازکف داده وبا همراه یکی از
بچه های گروه تماس گرفتم واحوالشان را جویا شدم.بچه هایم ازاین بابت متعجب
شده ومیگفتندما حتی خبر نداشتیم که او تلفن همراه دارد،اماشما(خانم
مارپل)شماره اوراهم داشتید.
درخلال این فعالیتهای دخترم ،من هر از گاهی پیرامون انجام کارهای خانه با
او بحث میکردم ومیگفتم اگر فردا روزی خانه هر پدر سوخته ای
رفتی بلد باشی و او باشیطنت از زیر کار در میرفت و میگفت من پدرسوخته
نمیخواهم. بالاخره در زمستان سال 85 بدنبال انجام پروژه دانشجویی ترم
چهارمش پای حامد یکی از همکلاسیها وهمگروهش نیز به خانه ما باز شد.{البته او جوانی بسیار سربزیر
،باوقار،چشم پاک،مبادی آداب وبی غل وغش است.}این گروه دونفره به همراه
پسرم چندین بار برای تحقیق پیرامون فرهنگ وآداب وسنن طوایف مختلف به
روستایی بنام وشته ازتوابع الموت رفت وآمدکردند .من از دومین باری که حامد
را دیدم متوجه برق خاصی در چشمانش شدم وبه دخترم خیلی صریح گفتم:اگر به
ازدواج وبه حامد فکر نمیکنی به گونه ای رفتار کن که به این خانه دل
نبندد.(آخه او هروقت حرف از خواستگارمیشدبه شدت برافروخته شده ومخالفت
میکرد تاجایی که فکرمیکردم برای همیشه پیش من میماند)طبق معمول اوباز جبهه
گرفته وخیلی قاطع گفت:هرگز چنین تصوری هم ندارم در ضمن حامد هم بچه مثبت تر
از اینهاست که اینگونه بیندیشد.خلاصه این پروژه پس از چند ماه به پایان
رسید.پسرم هم به خدمت رفت .اما ...در یکی از روزهای آخر اردیبهشت ماه 86
دخترم گفت مامان میخواهم باتو حرف بزنم .گفتم:میشنوم ،اینگونه آغاز کرد
که:مامان اگر آن پدرسوخته که میگفتی حامد باشد چی؟؟؟!!!!!!!! اینهم از ماجرای آن پدرسوخته . اما یک سؤال!!!!حامد جان تو که همیشه سربزیر بودی چگونه دخترم را ربودی؟؟پاسخ حامد:سربزیر بودم ولی چشمانم بالا را میدید.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 14:31 توسط منیر
|