مدتهاست موضوعی ذهنم را به خود مشغول کرده و هیچ پاسخی برایش نمی یابم به جز ..........................

سالهاست که پدرو مادرم به دیار باقی شتافته اند و دستشان از این دنیا کوتاه است . پدرم مردی خوش اخلاق و آسانگیر بوده و هرگز هم تنبیه نمیکرد و تکیه کلامش (ابر شو    طوفان شو     اما نبار ) بود . ولی مادرم بسیار جدی ، سختگیر و منضبط بوده و در تربیت فرزندان،گاهی هم از تنبیه استفاده میکرد.اوهمیشه میگفت شمابچه ها باید مثل حلقه های زنجیر به هم متصل باشید.تا وقتی که زنده بود ،حتی در اوج بیماری منبع انرژی بودو ما پایگاهی داشتیم تا در مناسبتهای مختلف،منزل ایشان دور هم جمع شده و از احوال هم باخبر شویم. اما پس از رفتنش برای اینکه این حلقه های زنجیر از هم گسسته نشود تصمیم گرفتم در حد بضاعتم هر روز از آنان یاد کرده و خیراتی برایشان بفرستم. چه معنوی:{ خواندن سوره ای از قرآن ، ذکر دعا و صلوات ، برداشتن قدمی هر چند کوچک در راه خیر } چه مادی:{ توزیع لقمه ای نان و لیوانی شربت در سالروز وفات و تولدشان ، یا روز پدر و مادرو... }. یکی از کارهایی که در یادها مانده و جا افتاده این است که:هر اول ماه قمری با پختن آش و توزیع آن بین چند همسایه و علی الخصوص خودمان (خواهر و برادرها) با وجود گرفتاریهای کاری و پراکندگی در شهرهای مختلف ، توانسته ام این ارتباط حداقلی را حفظ کنم . با این نیت که:خدایا ثواب و حظّی که حاصل میشود نثار روح پدر و مادرم فرما . با وجود آنکه در خیرات کردن ، سر مزار رفتن و نیت کردن هیچ فرقی بین پدر و مادرم قائل نمیشوم ،اما نمیدانم چرا در عالم خواب هرگز پدرم را نمی بینم ولی لااقل هفته ای یکی دو بار مادرم را میبینم و از شادی و ناراحتی اش آگاه میشوم. که اگر او را شاد و راضی ببینم، در بیداری شارژ و پر انرژی هستم و اگر غمگین و ناراحت دیده باشم به دنبال یافتن علت ناراحتی وی و رفع آن برمی آیم . درگیری ذهنی ام اینجاست که: آن بزرگواران هر دو مؤمن ، پاک ، سالم و...  بودند و نام نیک به جای مانده از ایشان در جامعه گواه این امر است. خوشبختانه فرزندانشان هم همگی پاک و سالمند و باقیات الصالحات آنان. پس چه طور میشود که پدر به فرزندانش سر نمیزند ولی مادر جویای احوال است ؟!!!!!!!!!!!